کرمان و خونه عمه جان
عزیز دلم چند وقت بود کرمان خونه عمه جان نجمه نرفته بودیم دی ماه 91 مرخصی گرفتم و توی بک روز بارونی ، سه نفری با بابائی و گل پسرم رفتیم کرمان . همش ژست می گرفتی ، می گفتی مامانی ازم عکس بگیر و منم چند تا عکس خوشگل از گل پسرم گرفتم قربون پسر نازم برم که این همه قشنگ ژشت می گیری. باران می بارد ! به حرمت کداممان ؟! نمی دانم ! همین اندازه می دانم که صدای پای خداست ! شاید دلی در این حوالی گفته باشد دوستت دارم ! چقدر این دوست داشتنهای بی دلیل خوب است ... درست مثل همین باران...که بی سوال... فقط می بارد... آرام... شمرده شمرده ...فقط می بارد... تو همان بارانی ، زیرا مثل باران پاک و زلالی ، مثل لحظه آمدنش پر...
نویسنده :
اعظم
13:44











